خاطرات مرمرین

هرشب . هرشب که چه عرض کنم هر روز عصر تلویزیون برنامه کودک نگاه میکنم . اگه احیانا همسری خونه باشه که نمیذاره ولی معمولا چون تنهام پس به خواست دل خودم برنامه کودک نگاه میکنم .  این چند وقته هم که سریال قدیمی مهاجران که بدجوری منو یاد خاطرات کودکی ام میندازه . این چند قسمت اخیر برمیگرده به اون دورانی که لوسیمی شخصیت اصلی سریال گم میشه و توسط یه خانواده ثروتمند چند روزی نگهداری میشه.

مرمر 8 یا 9 ساله : اون موقع که بچه بودم به این قسمتها که رسیده بود با خودم میگفتم که خدا کنه لوسیمی پیدا نشه و پیش همون خانواده ثروتمند بمونه . استدلالم هم این بود که اونا به اندازه کافی بچه دارند پس ناراحت نبود لوسیمی نمیشوند . بعدشم اونجا لوسیمی خوشبخت تره . غذای خوب پدر و مادر خوب زندگی خوب ولی اونجا چی . اونجا چی داشت و وقتی که لوسیمی پیدا شد توسط اون دینگوی احمق من خیلی ناراحت شدم.

مرمر 29 ساله : راستش الان که مثلا بزرگ شدم خیر سرم  همون احساس دوران بچگی رو دارم با استدلال دیگه .   شاید جای لوسیمی نبودم ولی من از اون پدر مادر درب و داغون خیلی بدم می اومد الانم بدم میاد . من از اون همه آدم خوب که هیچ ایرادی تو رفتار و کردارشون پیدا نمیشد بدم میومد و هنوزم بدم میاد . نه به خاطر اینکه بی پولن . به خاطر اینکه زیادی خوب بودن . یعنی اگه پول داشتند که دیگه اتفاقی نمی افتاد . راستش اون موقع هم از جاهای شیک و عالی از غذاهای درجه یک و خیلی چیزای عالی دیگه لذت میبردم . هنوزم میبرم . به خاطر همین ترجیح میدادم که لوسیمی تو همون خونه بمونه و هیچی رو به خاطر نیاره . وقتی که بازم لوسیمی توسط اون دینگوی احمق پیدا شد اینبار ناراحت نشدم گریه کردم . حالا بعد از 20 سال بازم میخواستم تو اون خونه بمونم هم به خاطر عقاید کودکی که هنوز زنده است و حالا به یه دلیل بزرگتر چون اون زن هم بچه نداشت و چه بهتره که خدا عادلانه نعمتاش رو بین بقیه تقسیم کنه .

خدایا از اینکه به من پدر مادری دادی که بهشون افتخار کنم و هرگز حاضر نباشم از پیششون برم ازت ممنونم . از اینکه منو دختری فقیر نیافریدی ازت ممنونم . درسته که الان شاید یه مقدار در مضیقه باشیم ولی بازم ازت ممنونم چون هنوزم میتونم خوب زندگی کنم و محتاج کسی نباشم . خدایا ازت میخوام که اگه دلت خواست به ما فرزندی بدی به وجود منو پدرش افتخار کنه . خدایا ازت میخوام که هرگز محتاج کسی نباشم . خواهش میکنم . خدایا من از فقر خیلی بیزارم هرگز فقیرم نکن و خدایا هرگز هیچ کس رو محتاج و درمانده نکن . از جمله منو همسرم را .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

خواهر شوهر میشود این مرمری .

چه حالی میکنه این عروس با من خواهر شوهر . به خدمتتون عارض شم که اینجانب به همراه یک عدد مادر شوهر تشریف بردیم خواستگاری که برادر جان خودش معرفی کرده بود و ما در اصل جسارت نباشه لولو سرخرمن بودیم . شوخی کردم  . اگه بدونید که چه تیپی زدم و چه قیافه ای گرفته بودمWhoop De Doo . ولی یه ذره که گذشت یخم باز شد و همراه مادر و خاله عروس خانوم گل میگفتیم و گل میشنیدیم . ولی خب مادر شوهر زیاد نپسندیده بود و البته چاره ای هم نبود . حالا هم این هفته قراره بریم بله برون و دارم خودکشی میکنم که کفشم با کیفم و با روسری و چی و چی ست باشه . خب بالاخره منم تنها خواهر شوهر چه کنم دیگه .

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و زین صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

صبح عالی همگی تون بخیر . انقدر هوا خوبه که آدم دلش میخواد همش بره خیابون قدم بزنه . منم که هرروز صبح تا یه پیاده روی نیم ساعته نکنم اداره نمیام . حال احوال مارا اگر خواسته باشید خوب است. برای 4شنبه مهمون دارم و 5 شنبه هم مهمونی دعوتیم منزل عمو جان . به جهت عروس پا گشا . دیروز هم که از اداره برگشتم تخمه شکستم و کتاب خوندم و تمومش کردم سه کتاب زویا پیرزاد رو. واقعا که عاشق نوشته هاشم . حیف که هر سه تا کتابشو خوندم تموم شد . ببینمش بهش میگم که تورو خدا بازم بنویسه من کیف کنم و بخونم .

پ . ن 1 : یادتونه گفتم که دوربینم سوخته و دیگه همسری هم گفته که دیگه دوربین دیجیتالی نمیخرم چون هم زورمون میاد عکساشو چاپ کنیم هم اینکه زود خراب میشه . منم هی غصه میخوردم . دیروز یکی از دوستام اومد یه دوربین نگاتیوی بهم داد . نوی نو . گفت که نمیخوام . لازم ندارم . کسی هم ازم نمیخره . از خوشحالی نزدیک بود غش کنم .

پ . ن 2 : عاشق این اتوبوس جدیدام که از ولیعصر گذاشتن پایانه شهید افشار . حتی اگرم دیرم شده باشه صبر میکنم تا از اونا سوار شم . عین بچه کوچولو ها . امروز داشتم با خودم میگفتم این چه کاریه که من میکنم . بعد فکر کردم که این کار بهم حس خوبی میده .

پ . ن 3 : همسر مهربان برایم بارانی خرید یعنی مدل بارونی . کرم و قهوه ای . خیلی براش خوشحالم . دوستش دارم . هم همسرم رو هم بارونی رو .

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

خواستم زود اون پست آشغالی خودم رو بردارم . از بس که ناراحت بودم دلم نمیخواست برای مدت طولانی روی صفحه وبلاگم باشه . فقط نوشتمش تا من باشم که دیگه از یه همچین آدمی پول قرض نکنم . چشمم کور شه. تا من باشم که دیگه بهش پول هم قرض ندم و هیچ محبتی هم در حقش نکنم .

دیروز زیر بارون خیس شدم . موش آبکشیده . ولی عجب هوایی بود . پیاده روی هم در جهت لاغر شدن ادامه داره ولی به گمونم تغییری حاصل نشده است . از 58 پایین نیومدن هیچ . دیگه بگم براتون که بابام هم انگار پاش شکسته یا مو ورداشته معلوم نیست هنوز . نمیره عکس بندازه بفهمیم چی شده . اوضاع خدارو شکر گوش شیطون کر روبراهه . شب به شب دلنوازان رو می بینیم و حرص میخوریم . همیشه هروقت فیلم خوب میاد رو پرده من و همسری انگار که یه وظیفه خطیری داشته باشیم تند تند به هم میگیم دیدی چی شد فلان فیلم رو نرفتیم ها . خیلی بد شد . انگار که واجبه . الان هم چندتا وظیفه واجب به عهدمونه که نرفتیم . تردید . صداها و یکی دیگه که یادم نیست اسمش چیه . من البته میگم که فیلم دوخواهر رو هم بریم که همسری موافق نیست . هفته پیش هم به فیلم تردید سینما آزادی نرسیدیم و فیلم کتاب قانون رو رفتیم که از کرده خود بسی پشیمان گشتیم . خیلی مزخرف بود . همتون رو دوست دارم و بهتون سر میزنم . فعلا خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

هنوز حقوق نگرفتیم و یه مقدار بی پول تشریف داریم . شنبه ای خاله همسری زنگ زد و گفت که مادربزرگش که داره میره آلمان یه 5 یورو لازم داره که براش از صرافی نزدیک اداره بخرم . راستش روم نشد که بگم پول ندارم برای همین از یکی از همکارام ده هزار تومن پول قرض کردم و رفتم یه پنج یورویی خریدم و تحویل دادم و انتظار داشتم که پولمو بدن که انگار فراموش کردن . راستش با خودم گفتم که به محض اینکه حقوق دادن پول همکارمو میدم ولی دیروز که دوشنبه بود صبح دیدم که برام اس ام اس اومده از همون همکارم که میز روبرومه نوشته که چون مهلت قبض موبایلم داره تموم میشه و اون پولم برای قبضمه لطفا بهم بده . راستش خیلی جا خوردم . خیلی زیاد . اصلا حالم بد شد . میدونید ما نیروی پیمانی شرکتیم که وضعیت استخدامیمون با هم فرق میکنه . یعنی اونا حقوقشون یه  چیزی حدود سه برابر ماست و من مطمئن بودم که احتیاج مالی نداره . فکر نکنید که من میخواستم پولشو ندم ها نه به خدا . ولی میخواستم حقوقمو بگیرم وگرنه که میتونستم از همسرم هم این پولو بگیرم . فکر کنم تقصیر خودم بود .

نباید قبول میکردم که یورو بگیرم .

نباید از یه همچین کسی پول میگرفتم .

نباید .............. نباید ...............

من خودم همیشه میگم که آدم وقتی از کسی پول میگیره خوبه ولی وقتی یارو پولشو میخواد دشمن میشه . ولی واقعا انتظار نداشتم . من خودم بارها و بارها به همین آدم پول قرض دادم و تا زمانی که خودش پس نداده من هرگز به روش نیووردم . میدونید من هرشب سوره واقعه رو میخونم چون جایی خوندم که هرکی هرشب این سوره رو بخونه هرگز محتاج کسی نمیشه و من محتاج شدم . نمیدونم چرا ولی اینطوری شد . تقصیر خودم بود . من میدونستم که این آدم انقدر خسیسه که حتی برای بچه خودش هم چیزی نمیخره و هر چیزی رو ازش دریغ میکنه اونوقت من احمق ازش پول قرض کردم . از خودم ناراحتم از خدا ناراحتم از این دولت ناراحتم که چرا صد مدل کارمند تو یه اتاق کار میکنند . از این که بی پولم ناراحتم . خیلی زیاد .

شاید موضوع انقدر ها هم بزرگ نباشه . یه نفر از اون یکی پول قرض میکنه و بعد دو روز اون یکی میخواد که پولشو پس بگیره . اما من خیلی داغون شدم . از اینکه بی پولم و محتاج . از اینکه حقوقم انقدر کمه که به هیچی نمیرسه و از اینکه حتی نمیتونم و نمیخوام دور و بریهام بفهمند که چقدر بی پولم . حالا شاید با خودتون بگید که تو که اینجوری هستی چرا انقدر مهمون داری . شاید باورتون نشه ولی من از 7 شب هفته بدون اغراق 3 شبشو مهمون دارم . نه که دعوت کنم ها نه . خودشون میان . لابد از صابخونه که من باشم روی باز می بینن و من از این قضیه خوشحالم . خیلی خوشحال . ولی خدایا مگه قول نداده بودی که منو محتاج هیچ کس نکنی . پس چرا کردی . چرا منو محتاج کسی کردی که ارزش هیچی رو نمیدونه . از خودم بدم میاد .

هیچیکی هیچی نمیدونه حتی همسرم . فقط خواستم براتون درد و دل کنم .

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

دیروز از اداره با مامانم هماهنگ کرم که پسرعمه ام رو که تازه عروسی دعوت کرده پاگشا کنم ولی خب بیشتر به این خاطر بود که زحمات زیادی رو که عمه ام و شوهرش چه در ارتباط با کارم و چه درمورد عروسی ام برایم کشیدم جبران کنم . حسابی برای خودم کیفور بودم ولی وقتی شب همسر مهربان آمد و موضوع رو گفتم چنان حالی بهم داد که تا آخر عمر تصمیم گرفتم که فامیلم رو خونمون دعوت نکنم . تورو خدا بهم نگید که باید از قبل با شوهرت هماهنگ میکردی چون اونم هرگز هماهنگی بامن که مسئولیت پذیرایی به عهدمه نداره . ولی حسابی حالم گرفته شد . تازه گریه هم کردم که اونم گفت که تو هنوز بچه ای چون برای مهمون دعوت کردن داری گریه میکنی . به نظرتون چقدر آدم باید بی معرفت باشه . ولی میتونید بهم بگید که خاک برسرت کنن که انقدر احمق و خری و ...... . به عهده خودتون گذاشتم

دیروز تصمیم گرفتم از اداره تا میدون تجریش پیاده برم جهت لاغری و تناسب اندام اونم با سرعت بالا . فقط تو پاساژ صفویه یه دوری زدم . بعدشم که رسیدم تجریش تو قائم و یه بلوز پسندیدم و نخریدم و برگشتم . پیاده روی یه ساعتی طول کشید . به نظرم بد نبود . هفته پیش 58 کیلو بودم . به نظرتون لاغر میشم با پیاده روی ؟

دیروز همش تصمیم گرفتم . بازم تصمیم گرفتم که دیگه محصولات مزخرف مادر شوهرمو که خریداری نداره و فقط به من قالب میکنه رو ازش نگیرم . تو این چند سال هرچی ترشی و مربای آشغالی که درست میکرد و میگرفتم و با اینکه لب هم نمیزدم به به و  چه چه میکردم . مثل مربای بادمجون و کدو و آلبالو و زردآلو و یه مشت آشغال دیگه که به خدا باورتون نمیشه که من حتی یه قاشق هم نمیخوردم و همه رو آخر سال به اون خانومه که میاد برای خونه تکونی تقدیم میکردم. حالا ایندفعه میخوام بهش بگم ترشی و مرباهات رو هم بده به همونا که سبزی میخورن . من هیچی نمیخوام . اگه نگفتمYatta .

پ . ن : یه سوال داشتم . میگم ماها هممون چه دختر چه پسر یه عالمه ف ح ش بلدیم . اونم از نوع بدش . به نظرتون از کجا یاد گرفتیم؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

قول میدم جزو اولین وبلاگایی هستم که دارم راجع به زلزله یک ربع پیش تهران مینویسم . زلزله اومد . به به مبارکه . تو تمام این مدت به این فکر میکردیم که مردنش به کنار اینکه زیر آوار بمونی خیلی بده . مثلا زیر آوار زنده باشی و منتظر باشی یکی نجاتت بده . بعد گشنت بشه و بعد مجبور باشی ببخشید ببخشید همونجا اجابت مزاج کنی و بعد هم در کمال نا امیدی همونجا از گرسنگی بمیری . خیلی سخته . خیلی زیاد . امیدوارم که اینجوری نمیرم .

راستی دیشب عروسی بودم عروسی که نه نامزدی . یه کار خیلی بدی کردم . آخر شب که رفتم از عروس خداحافظی کنم عروس خانوم خیلی از من تشکر کرد و بعد اومد ماچ و بوسه کنه که من یه دونه ماچ کردم و بعد گفتم بوست نمیکنم آرایشت پاک میشه . به نظرم کارم خوب نبود . نباید این کارو میکردم چون که اولا خودش دوست داشت منو ببوسه بعدشم آخر شب بود دیگه . خلاصه ناراحت شدم . حالا دارم خودمو میزنم . دختر بد تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com.

حالا پست عروس بیچاره ای

امروز صبح از شهر مادر شوهر راه افتادیم که بیایم تهران . موقع اومدن مادر شوهر برای مادرش و برادراش و خواهراش نزدیک 20 کیلو سبزی سرخ کرده بود . داد که براشون ببریم . دریغ از یه بسته که بگه مال تو باشه . میدونه که من چقدر نیاز دارم ها . ولی نداد تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com. من که  چه عرض کنم برای پسرش . اونوقت بازم بگید عروسا بدن . خب حالا یه بسته قرمه سبزی به من میداد چی میشد تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com.

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |


Design By : Night Skin