دیروز بعداز ظهر به عنوان آخرین روز تفریحات رفتیم سینما .  فیلم خاک آشنا . خیلی از فیلم هفته پیش بهتر بود . البته فکر کنم که زیادی سانسور شده بود و اصل فیلم از دست رفته بود ولی خب کاریش نمیشه کرد . میشه سینما نرفت ؟ بعدشم شام یا به عبارتی سحری رو هم خوردیم و رفتیم منزل36_1_51.gif . هرچند که وقتی بعضی ها میفهمن که من روزه میگیرم یا نماز میخونم میگن ایییییییییییییییییییییی تو روزه میگیری یا تو مگه نمازم میخونی که البته این عده فقط عبادات خودشون رو به درگاه خدا قبول دارند و امثال ما رو پیش خودشون لابد از خوارج تصور میکنن . من عقاید خودمو دارم و بهشون هم پایبندم و از بعضی از این آدمایی که فقط جا نماز آب میکشن خوشم نمیاد و کاری هم به کارشون ندارم .

با اجازتون هم همش به افطار فکر میکنم در حال حاضر . آرزوی دورترم هم عید فطره که همش به اون هم فکر میکنم .

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

نه به این که حال ندارم آپ کنم نه به حالا که تند تند آپ دارم و حتی صبر ندارم واسه فردا.

دیشب یه جر و بحث کوچولو که البته طبق معمول حق با من بود داشتیم که آخرشم به خنده و مسخره بازی تموم شد ولی انگار یه کوچولو ته دلم مونده بود . رفتم بخوابم یه کتاب هم با خودم بردم تو تختخواب که بخونم و بخوابم . اومدم چرخ بزنم یه دفعه کف پام گرفت . انگشت بزرگه پام رفت عقب انگشت کوچیکا اومدن جلو . یه جور فاجعه ای درد میکرد که زمین و زمان اومد جلوم . با صدای بلند میگفتم که فلج شدم و دقیقا هم همین حس رو داشتم . بعدشم به خاطر اون یه ذره که ته دلم مونده بود اینو بهونه کردم و های های زدم زیر گریه girl_cray2.gif. البته گریه هم داشتا نه که فکر کنید خودمو لوس میکردما نه . ولی نه اونجوری که من زجه موره میکردم . وسطاش خندم میگرفت girl_haha.gif. همسری هم هی حرکات آکروبات رو پای من انجام میداد . میگفت منم که فوتبال بازی میکردم همینجوری میشدم . یا میگفت دیدی تو فوتبال یکی بی خودی میفته زمین با برانکارد میبرنش بیرون بعد یهو تندی میاد تو عین الان تو شده . البته همه اینا رو در حالی تعریف میکرد که پای بدبخت منو به همه جهات حرکت میداد بلکه رگش واز شه . آخرم تا پا نشدم و رو پاهام راه نرفتم خوب نشدم . ولی خب عوضش یه دل سیر گریه کردم . آخرش که پام خوب شد با خودم فکر کردم که شاید دعوای ایندفعه حق با همسری بوده و من تقاصشو پس دادم . اونم اینجوری .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

برای کار همسری مشکلی پیش اومده که اعصاب مصاب نداره . میخوان جابجاش کنن که راضی نیست . خودش که به این چیزا اعتقاد نداره اما این چند وقته یه ذره منو اذیت کرد الان که فکر میکنم نمیدونم که این اذیته چی بوده ولی یادمه که اذیت شدم بعد خودم تطبیق دادم گفتم شاید چون منو اذیت کرده اینجوری کارش گره خورده . بعد گفتم که اگه به خاطر من بوده من میبخشمش که انقدر اذیت نشه و کارش حل بشه . بعد اینجور وقتا یه احساس بزرگمنشی بهم دست میده که  بابا من دیگه کی ام . ولی فقط کافیه که خودش بفهمه که همچین احساسی داری اونوقت یه جوری ضایعت میکنه که پشیمون میشی از گفتنت یا حتی اینجور فکر کردنت . ولی چون من دلم میخواد اون احساس خوب رو داشته باشم پس تو دل خودم نگه میدارم و به شماها میگم که من بخشیدمش تا کارش راه بیوفته . شماها بدونید .

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مرمر نظرات () |

خودمو  چشم کردم . مسافرت نرفتیم . آنفولانزای خوکی ام هم خوب نمیشه . نمیخوام تبلیغات داشته باشم اینجا ولی رفتیم فیلم پستچی سه بار در نمیزند . خیلی بد بود . البته شاید به نظر من ولی بد بود انقدر که وقتی از سالن میخواستیم بیایم بیرون بعضی ها به خنده میگفتن " پول مارو پس بدین " . مثلا ژانر وحشت بود . ولی به نظرم ژانر مسخره بود . واقعا نفهمیدم منظور کارگردان از ساخت این فیلم چی بود . صد رحمت به پسر تهرونی حداقل یه ذره خندیدیم . البته از نظر بازی بازیگران و حتی دیالوگها عالی بود ولی . . . .  . ولش کن .

پ.ن: مهسا جونم نمیتونم برات نظر بذارم . چیکار کنم ؟

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

همیشه در نوشتن مقدمه ضعیف بودم . حالا هم نمیدونم چی بگم فقط اینکه در مورد این چند روزی که نبودم و مسافرتم براتون تعریف کردنی دارم .

دوشنبه

عروسی برادر همکارم دعوت شده بودم که خیلی خوب بود و خوش گذشت . چون که فامیل کسی نیستی و اینکه میتونی با خیال راحت بشینی و راجع به بقیه نظر بدی .

سه شنبه

اداره رفتم و بعدشم رفتم خونه که وسایلم رو برای مسافرت 4 شنبه صبح حاضر کنم یادم رفت بگم که شب قبلش یه دعوای کوچیک با همسری انجام دادم

چهارشنبه

همسرم گفت که نمیام در آخرین لحظه منم رفتم که با بابام برم که اونم چون از دست همسرم عصبانی بود گفت که همون بهتر که خودتم نیای . دعوا بالا گرفت و نتیجه این شد که ساعت 4 به همراه همسرم عازم کرمانشاه شدیم . ساعت 11 شب هم رسیدیم وای که چقدر راه بود .

پنجشنبه

ساعت 5/7 حاضر شدیم که بریم عروسی . عروسی مختلط . کلا مثل اینکه اونجا همه عروسی ها همینجوریه و کسی هم بهشون کار نداره .

جمعه

رفتیم صبح کرمانشاه گردی و طاق بستان و خرید سوغات کرمانشاه و بستنی خوردیم که نصفش ریخت رومون و دیگه بعدازظهرم پا تختی . بعدش که همسری اومد دیدم که تب داره . تشخیص بقیه به آنفولانزای نوع خوکی بود .

شنبه

ساعت 7 صبح حرکت کرده و به عبارتی فرار کردیم . نزدیک همدان شهر بهار بود که اونجا رفتیم دکتر . در ادامه راه هم منم مریض شدم و آنفولانزای نوع خوکی گرفتم . قزوین که رسیدیم جای همگی خالی  چلو کباب مفصلی خوردیم که خیلی بهمون مزه داد و کمی شفا گرفتیم . چون کرمانشاهی ها زیاد به ما غذا نمیدادند بخوریم سیر شیم . ساعت نزدیک به 4 بود که رسیدیم تهران عزیز تر از جان . بعد از ظهر هم تشریف بردیم جهت مداوای آنفولانزا به دکتر که برای یکشنبه هم مرخصی گرفتم و نرفتم اداره .

یکشنبه

از صبح رفتم آزمایشگاه و بعدشم آشپزی و شستشو و رفت و روب . عصری هم یه خونه دیده بودیم که خوشمون اومده بود برای رهن که رفتیم قولنامه کردیم . راستش اینجایی که ما میشینیم یه خونه 58 متری با 5/10 میلیون رهن کامل . از خونه کوچیک خسته شده بودیم پولامونو جمع و جو کردیم و رفتیم دنبال خونه . اینجا 85 متر و دوخوابه با پذیرایی خوب و شیک و تر تمیزه 24 میلیون . دیروز که قولنامه رو نوشتیم و اومدیم خونه آخر شب همسری گفت که چه کاری بود که این جای ارزون رو دادیم و به جاش رفتیم یه جای گرونتر که ممکنه سر سال بلندمون کنه . چون این خونه کوچیکه مال دوست همسری بود و حالا حالا ها مارو بلند نمیکرد . حالا نمیدونم اشتباه کردم یا اینکه آدم از پولی که داره باید استفاده کنه . شما جای من بودید چیکار میکردید .

پ.ن : گلناز یه آدرسی از خودت برام بزار . نمیتونم پیدات کنم

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

شنیدید که میگن موقع سال تحویل هرکی هرجا باشه یا هرکاری بکنه تا آخر سال همون براش پیش میاد . حالا باور کنید چون راسته . عید امسال اگه خاطرتون باشه ما تو  بیابونهای منتهی به قشم بودیم . سال تحویل هم با سرعت 140 تا سرعت داشتیم حرکت میکردیم . حالا دعوام نکنید ها ولی بازم دارم میرم مسافرت . اینبار کرمانشاه . دعوت به یک عروسی . احتمالا اگه خدا خواست شنبه برمیگردیم و یکشنبه آپ میکنم . قول میدم آپ بعدی همراه با عکس باشه . راستی همتون به وبلاگ جدیدم خوش اومدید . خوشگله ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |

کلا میخوام اسباب کشی کنم . اینجا خوبه چون میتونی با خیال راحت بنویسی بدون اینکه دست هیچ نامحرمی بهش بیوفته . دوستای خوبم هرکی که دوست داشت بگه که براش پس ورد بزارم . هرچند که خیلی به بلاگفا عادت کرده بودم . ولی به اینجا هم عادت میکنم . آدمیزاد مجبوره که عادت کنه .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط مرمر نظرات () |